
Listen to the pouring rain
Listen to it pour
And with every drop of rain
You know I love you more
Let it rain all night longLet my love for you grow strong
As long as we're together
Who cares about the weather
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
I can hear you call
Call my name right out loud
I can hear above the clouds
And I'm here among the puddles
You and I together huddle
Listen to the falling rain
Listen to it fall
It's raining
It's pouring
The old man is snoring
Went to bed
And he bumped his head
Couldn't get up in the morning
Listen to the falling rain
listen to the rain
Album - And The Sun Will Shine

![]()
چقدر دلم برای خودم تنگ شده!
چقدر وقت است که آوازی نخوانده ام؟
چقدر وقت است که شعری نسروده ام؟
آخرین باری که پاهایم را در آب روان گذاشته بودم و به صدای پرنده ها گوش می کردم کی بود؟
چقدر دلم می خواهد روی چمن ها دراز بکشم و با کف دستهام سبزه ها را لمس کنم.
دلم تنگ شده برای اینکه آنقدر قاصدک فوت کنم تا خسته بشم!
صدام توی قفسه سینه ام حبس شده. می خواهم صدایم را رها کنم:
"قربون خندیدنت، خرامیدنت، چو آهو دویدنت..."
دلم برای یک دل سیر خواب آروم تنگ شده. برای یک سفر طولانی بدون دلهره کارهای مانده.
دلم برای خودم تنگ شده...

یاس ها باز شدند.
آنچنان عطرآگین،
که بهار از نفس قدسیشان مدهوش است.
عشق آغاز شده است.
فصل آغاز حیات است بهار.
دل من بی تاب است،
چو جوانه ای که می روید باز،
بر تن خشک درختی امروز.
روح من شاداب است،
همچو شبنم به رخ لاله دشت.
من بهارانم و این شوق به دنیا ندهم!
(الهام قارون)


امیدوارم سال جدید برای همه، سالی بسیار خوب و سرشار از شادی، سلامتی و موفقیت باشد.
صبح، هنگام آمدن سر کار مثل همیشه از پل عابر پیاده عبور کردم . با تعجب موقع پایین آمدن دیدم که بر خلاف همیشه، پله برقی کار نمی کند. کمی پایین تر پیرمردی عصا به دست تلاش می کرد تا از پله های بلند و خاموش پله برقی پایین برود و این کار را با سختی فراوان و به کندی انجام می داد. عابران هر کدام که به او می رسیدند، خود را به کناری می کشیدند تا بتوانند بدون برخورد با او از کنارش رد شوند و پشت سر وی معطل نمانند. چندین نفر از کنار او رد شدند تا بالاخره یک نفر وقتی به کنارش رسید، متوجه شد که پیرمرد ساک پارچه ای سنگینی در دست دارد و چون مجبور است حاشیه کنار پله برقی را بگیرد، ساک دستی به او اجازه نمی دهد که از عصایش کمک بگیرد.
-می توانم کمکتان کنم؟ می خواهید ساکتان را تا پایین پله ها برایتان بیاورم؟
صورت پیرمرد خندان شد و ساک را به سمت عابر گرفت. عابر، ساک را گرفت، از پله ها پایین رفت و منتظر پیرمرد ایستاد. پیرمرد که دستش آزاد شده بود توانست به کمک عصایش و با گرفتن حاشیه پله برقی، خیلی سریعتر از قبل مابقی راه را طی کند. به پایین پله ها که رسید، لازم نبود حرفی بزند، خوشحالی صورتش نشان می داد که چقدر به همین کمک و توجه کوچک نیاز داشته. صدای پیرمرد، تا مدتها در گوش عابر پیچیده بود. صدایی که شاید هرگز آن را فراموش نکند.
- خیر ببینی جوون. عبادت به جز خدمت خلق نیست، به تسبیح و سجاده و دلق نیست ...
اگر هر کدام از ما که مادربزرگ یا پدربزرگی داریم، کمی با آنها وقت گذرانده باشیم، کمی با آنها قدم زده باشیم، کمی کنارشان نشسته باشیم، راحت متوجه می شویم که نیازهای آنها چقدر کوچک، و در عین حال چقدر برایشان حیاتی است و از همه اینها مهمتر، توجه به آنها و شرایطشان است. گاهی وقت ها کمک کردن به دیگران برای ما واقعا زحمتی ندارد اما می تواند کسی را خوشحال کند و خوشحالی او ما را تمام روز خوشحال کند.